یه بنده خدایی...

یه بنده خدایی تو خانواده ما هست که خیلی باحاله. یه کارایی میکنه آدم زبونش یند میاد که چی بگه وقتی میشنوه. به دو نمونه از کاراش توجه کنید:

رفتم خونه شون یه تیشرت میده به من میگه بیا من اینو خریدم واسم تنگه ماله تو. بعد یه مدت همون لباس اهدایی رو خونه شون پوشیدم مهلا میاد میگه خاله لباس خودته؟ میگم آره فلانی بهم داده. مامانش از اون ور یهو پیداش میشه میگه "ا این که لباس مهلاست دارم دنبالش میگردم تن تو چی کار میکنه"!!!! به طرف میگم واسه چی دادی به من؟ میگه "ااا مال مهلاست؟؟؟  دیدم چند وقته اینجا افتاده کسی استفاده نمیکنه گفتم مال تو"

رفتیم مشهد زن داداشم واسه برگشت چمدونشو جمع کرده میبینم سوغاتیهای ما جلوشه میگم اینا دست تو چه کار میکنه میگه حسین خریده مال دوستاش میگم مطمئنی؟ انگار مال ماستا؟ میگه نه بابا برو بپرس از حسین. رفتم پرسیدم داداش میگه من هنوز چیزی نخریدم . بهشون که میگم مینا میگه این دخنره به من گفت حسین خریده بیا جمعشون کن رفتم دیدم میگم پس شوکولاش کو میگه مگه اونم واسه تو بوده؟ گذاشتم تو ساک. به طرف میگم مگه مرض داری خندیده و هیچی نمیگه.

حالا نمیخوام بگم این طرف کسی نیست جز مژگان خانوم ولی در کل این کاراش باعث میشه تا یه مدتی دستش بندازیم و هر چی نیست و نابود میشه سراغش و از مژگان بگیریم. البته اونم پررو تر از این حرفاست.  

/ 6 نظر / 17 بازدید
باد صبا

سلام جالب بود ولی فکر کنم ایشون از آبجیش یاد گرفته باشه من در حال رکورد زدن در تاخیر نوشتن هستن ولی فکر نکنم به پای رکورد چهار ماهه شما برسه سر بلند و پیروز باشید [گل]

مریم

برش حرجی نیست از قدیم گفتن ......

نسیم

کاش ما هم یه دونه از این کیسا تو فامیلمون داشتیم[نیشخند]

باد صبا

سلام من همیشه از این وبلاگ جویای احوال مهیار کوچولو بودم ولی تازگی ها بیشتر خوبه آقا مهیار لطفا لپشو بکشید [گل]

باد صبا

هنوز سالش نشده که یه مطلب جدید بنویسید؟ [گل]