مامان بودن سخته
مادر بودن حس زیبایی. انگار داری رو ابرا راه میری. انگار هیچ خوشی ای بالاتر از این وجود نداره. نمیتونی دنیای بدون این حس و تصور کنی. اگه نبودی دیگه در کار نیست. هر چی هست در این حس و موجود کوچیکی که روز به روز داره بزرگتر میشه و تو، تو لحظه لحظه اون حضور داری خلاصه میشه.
نمیتونی تصور کنی که اگه نبود چه میشد. همش به این فکر میکنی که برای زندگی بهترش چه کاری میتونم انجام بدم. و اگه خدای نکرده اتفاقی برای این یکی یدونه ها بیفته... زمین و زمان و به هم وصل میکنیم که مشکلی پش نیاد.
چه کشید نوه عمه جمیله که دختر 2 سالشو از دست داد. چه کشید مامان وقتی پسر 18 سالش شهید شد. چه کشید ننه جون وقتی پسر 50 سالش مرد. کاشکی همون جور که دعا میکنیم که سایه همه پدر مادرا رو سرمون باشه، دعا کنیم که خدا همیشه بچه هامون و سالم نگه داره.
مردان و قدرت الکی
وقتی صحبت از مادر میشود یاد مادری دلسوز و عفیف می افتم، که فکر میکرد، همین که غذای خوشمره ای میپزد و دیگران به به و چه چه میکنند، بزرگترین فداکاری را در حق شوهر و بچه هاش کرده. دوست داشت فرزندانش درس بخوانند، ولی خودش قادر نبود حتی الف و ب یادشان بدهد. ار بس که بی هدف و اندیشه بود مثل موم تو دست شوهرش له میشد. موم هم نه، انگار که اصلا و ابدأ نبود. پزیرفته بود که مردها بهش دستور بدهند. حتی دعوا و مشاجره هم بلد نبود. بیشتر نفرین و ناله میکرد تا نشان دادن راه و چاله.
میترسم. میترسم از روزی که این بلا سر منم بیاد. کاش مردا اینقدر خودخواه نبودند. کاش به قدرت کاذبشون نمینازیدند. کاش همه مردها به زنهاشون، مادرهاشون و خواهراشون بها میدادند. کاش درک میکردند که زنها هم انسانند و زنده. که حق انتخاب و تصمیم گیری دارند.

وحشت
تجاوز...
تجاوز...
تجاوز...
و باز هم تجاوز.
امنیت!!!!!!
گفتی امنیت؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
چه خنده دار...
خیلی وحشتناکه
فحش نده
قربونت برم به اون بنده خدا فحش نده، تقصیر اون نیست که تقصیر احمدی نژاده. من میدونم.

توجه...
آهای مامانا،باباها تو رو خدا این فارسی وان و از لیست شبکه هاتون حذف کنید پس فردا بچه هاتون دجار بلوغ زود رس میشندا... از ما گفتن و از شما نشنیدن
طرف رفته مسجد ختم. اونجا پیش بابا میشینه و با هم صحبت میکنند.
3 ساعت بعدش زینب دایی زنگ میزنه و میگه طرف مرده...
آدم از فرداش خبر نداره
دلم پره!!
الهی که گور به گور شند الهی که نسلشون و خدا از رو زمین برداره این ویروسهای لعنتی و که هر چی میکشم از دست اوناست. مهیار دیگه الان داره میره مدرسه و پس فردا میخوام زنش بدم، اون وقت آخرین مطلب من واسه 2 ماهگی مهیار.
الهی که سَقُط بشند که خرج یه کیس جدید و میذارند پشت دست آدم.
بمیرید.
2 ماه گذشت
وقتی فهمیدم داره میاد خیلی خوشحال نشدم. انتظارش و نداشتم.حال خوبی نداشتم . نمیتونستم هیچ جیزی و تحمل کنم. مهدی در عوض خیلی خوشحال شد. دیگران هم همین طور. جوری رفتار میکردند که انگار صد ساله منتظره این اتفاق بودند. هر چی میخواستم سریع آماده میکردند حتی چیزایی که نمیخواستم. داداش مصطفی گوجه سبز میخرید. حسین خرما. مژگان بره ناقلا. مریم صابونهای عروسکی. مهلا و مبینا ظرف غذای عروسکی. محدثه کتونی. فاطمه تی شرت. مجتبی بزرگه حواسش به خورد و خوراکم بود.خلاصه همه شنگول بودند. هفته های آخر سخت میگذشت و میشه گفت اصلا نمیگذشت.
بالاخره 20 آذر کوچولوی من به دنیا اومد. دکتر میگفت خیلی شانس آوردی چون بند ناف دور گردن و دست و پاهاش پیچیده بوده. وقتی دیدمش یه حسی داشتم خیلی خوشحال بودم که بالاخره اونی که هر روز و هر لحظه بامن بود، وقتی باهاش حرف میزدم تکون میخورد، وقتی براش کتاب شعر میخوندم عکس العمل نشون میداد، الان کنارمه. مامان میگفت شبیه کوچیکی های مژگانه.خانواده مهدی میگفتند شبیه مهدی نیست ولی بابا میگفت چرا شبیه مهدی.
متین برای مهیار موتور و هواپیما هدیه آورده بود و این برای همه اعضای خانواده عجیب بود. چون متین به هیچ کس روی خوش نشون نمیده. محسن میاد و میگه "نی نی شما چه خوشگله من خیلی دوستش دارم. بوسش کنم؟"
خوشحالم که مهیار من جزو نوه های مورد علاقه باباست. آخه بابا اصلا با بچه ها میونه خوبی نداره، ولی هر وقت میرم اونجا بابا میادبالا سرش و یه کم باهاش حرف میزنه. مامان هر روز و روزی چند بار زنگ میزنه حالش . میپرسه. اگه یکی دو روز نرم اونجا بابازنگ میزنه که چرا نیومدی؟ بیام دنبالت؟؟
دوستش دارم اندازه یه دنیا. وقتی گریه میکنه دلم میخواد بمیرم ولی نبینم اون درد داره و گریه میکنه. 2ماه. چه زود گذشت.
← صفحه بعد
نظرات ()

